پوری و سوری در سرزمین عجایب

یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 ساعت 19:26

دیگه چه خبر?


اوایل که اومده بودم به سرزمین عجایب، مامانم روزی سه بار برام زنگ میزد،روزی سه بار هم بابام زنگ میزد.کلا 6 بار در روز من با مامان و بابام صحبت میکردم.تا اینکه گذشت و من بد عادت شدم.الان هر روز مامانم باید بهم بزنگه البته نه روزی 3بار.ولی خب، باید باهم صحبت کنیم.دیروز مامانم زنگ نزد منم نمیدونم چرا هر وقت میخواستم زنگ بزنم یه کاری پیش میومد و این شد که اصلا با هم حرف نزدیم.میدونید چیه?گاهی وقتی زنگ میزنیم مامان کلی اخبار دسته اول داره و هی تند تند پشت سر هم میگه منم جیگرم حال میاد.گاهی اصلا هیچ حرفی نداریم که با هم بزنیم یعنی حرف کم میاریم و تنها مکالمون اینه:من:چه خبر? 

مامان:سلامتی  

من:دیگه جه خبر? 

مامان?دیگه همین.تو چه خبر? 

من:سلامتی.خب?دیگه?

مامان:خب که خب.دیگه همین.

من:آهااااااااااان... 

 و این مکالمه همچنان ادامه دارد.تا اینکه یکیمون یه کاری براش پیش بیاد و خداحافظی کنه که اکثرا برای مامان پیش میاد.  

یعنی عااااشق زنگ زدن های مامانمم.خصوصا وقتی حرفی برای گفتن نداریم.الان هم میخوام برم بزنگم بهش یکم با هم صحبت کنیم ببینم اخبار جدید چی داره تو بساطش تا یکم به وجد بیام



جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 19:04

دو تا نوشابه برا خودمون....

دیروز طی یه حرکت انتحاری من و پوری بارو بندیلمونو جمع کردیم و حرکت کردیم به سمت ساری بدون برنامه قبلی و بدون اینکه به خانواده هامون اطلاع بدیم که داریم میایم.تا حالا این مدلی نرفته بودم ساری.صبح حدودا ساعت 5 رسیدیم و زنگ خونمونو زدم و کلی سر به سر مامان اینا گذاشتم....ولی خودمونیم.اینجوری ساری رفتن هم خوبه ها.....یعنی همه سورپرایز شده بودن.  

واقعا دلم لک زده بود برای همه کس و همه چیز.امروز من و پوری به اتفاق دو تا خانواده ها رفتیم باغ و حسابی خوش گذرونیدیم به خودمون.میدونین چیه?ما هر دفعه که میومدیم ساری، کمتر به دوست داشتنی های خودمون میرسیدیم ولی این سری قبل از حرکت تصمیم گرفتیم که تو این چند روز فقط برای خودمون باشیم و کارهایی که دوست داریم انجام بدیم و جاهایی که دوست داریم بریم باهم.کلا همش در حال نوشابه باز کردنیم برا خودمون.امروز هم یکی از کارهای دوست داشتنی خودمون انجام دادیم و رفتیم باغ یه صبح تا عصر.و برای شب هم برنامه ریزی کردیم که بریم تلکا(کافی شاپ)به یاد قدیم و یکم هم تو خیابونا بگردیم برای خودمون.چقد خوبه که آدم هی خودشو تحویل میگیره.به هم قول دادیم که این سفرمون به ساری متفاوت باشه با سفرهای دیگمون به اینجا.برای فردا هم دوباره برنامه گذاشتیم که صبح زود بریم باغمون و به نهال هایی که دفعه قبل کاشتیم آب بدیم.اینم یه عکس از امروز تقدیم به شما 



دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ساعت 10:19

یکی مارو بگیره ه ه ه


دیشب با پوری رفتیم پارک نزدیک خونمون.رفتیم سمت وسایل بازی دییم هیچکس نیست.از فرصت استفاده کردیم و یه دل سیر با اینا بازی کردیم.وااای این سرسره پیچ پیچیه از همه بهتر بود.همینطور که بازی میکردیم، دیدیم چند تا خانواده با بچه هاشون اومدن.ما هم بی توجه به اینکه دارن نگامون میکنن، کودک درونمونو آزاد آزاد گذاشتیم تا بعد از مدتها بهش خوش بگذره.یهو دیدیم مامان بابا ها هم سوار تاب و سرسره شدن و تا به خودمون اومدیم دیدیم صدای خنده و شادی ما بیشتر از صدای بچه هاست.یعنی در این حد که میخواستیم سوار سرسره شیم به بچه ها میگفتیم صبر کنین اول ما سوار شیم بعد شما.



جمعه 12 اردیبهشت 1393 ساعت 20:29

یه عصر جمعه با سالمندان


امروز من و پوری تصمیم گرفتیم که بریم خونه سالمندان.جونم براتون بگه که با ذوق و شوق شال و کلاه کردیم و با نیشی تا بناگوش باز رفتیم اونجا.تا حالا این همه مامان بزرگ و بابابزرگ یه جا ندیده بودم.همه مدلی بودن اونجا.یه سریشون سرحال و قبراق(درست نوشتم?) بودن.یه سریشونم حتی حوصله خودشونم نداشتن و یه سریشونم هرجا منو پوری میرفتیم دنبالمون میومدن و با ذوق نگامون میکردن.ناااااازی....

همشون مهربون و دوست داشتنی بودن و البته تنها...خیلی تنها....

  

با نگهبان و پرستارا گرم صحبت بودیم ، در آسایشگاه هم باز بود که یهو دیدیم یکی ازین بابابزرگا رفته تو خیابون و خیلی شاد و سرخوش داره میره برا خودش.نگهبان دوید دنبالش گفت اصغر،....کجا?اصغر آقا هم برگشت گفت دارم میرم سفر....خدای من...نمیدونستم بخندم به خاطر این حرکتش یا گریه کنم به خاطر این حالش.   

اونجا که بودم حالم خوب بود و پرانرژی بودم ولی وقتی رفتیم بیرون....  

کلا من روحیم لطیفه...راست میگم بوخودا.  

یه دفعه تو دوران دانشگاه باید میرفتیم مدرسه کودکان استثنایی و ازشون تست میگرفتیم.آقا من و دوستم خیلی خوشحال پا شدیم رفتیم مدرسه.همچین ژست هم گرفته بودیم  که فک میکردیم الان خیلی مهمیم....  

خولاصه کلام اینکه خیلی پرانرژی بودم و با بچه هاوسرو کله میزدم.ولی بعدش که رفتم خونه تا یه هفته حالم بد بود.کلا اینو گفتم که بدونیدمن خیلی لطیفم.حالا که اینو گفتم بذارید اینم بگم.همینطور که با بچه ها حرف میزدیم یکی از دخترا دوید اومد پیشم گفت شمارتو میدی با هم دوست بشیم? منم جوون بودمو خام و بی تجربه.شمارمو براش نوشتم.اونم خوشحال و خندون رفت تو کلاس.دو دقیقه بعد دیدم همه، اعم از دختر و پسر، دفتر و خودکار بدست دارن میان سمتم و میگن شمارتو به من بده....منم برای اینکه دلشون نسوزه، یه شماره الکی نوشتم براشون. سرتونو درد نیارم.از فرداش دیدم هی به موبایلم میزنگن با شماره های مختلف و وقتی جوا میدم، حرف نمیزنن.یا مثلا اس ام اس میومد، به این صورت"تیوستسجسحیورورکستتصتسکزکز"  

جل الخالق....اینا چین?یهو به کله مبارکم خطور کرد که اینا شاید همون کودکانن.تو نگو، همه شمارمو ازون دختره کش رفته بودن..... منم که وقعا کلافه شده بودم از صدای زنگ موبایلم.گوشیمو میذاشتم رو سایلنت و میرفتم دنبال کارم بعد از چند دقیقه میدیدم مثلا50 تا میس کال داشتم.یه روز از روزهای خوب خدا،پوری گفت خب ، بیا جوابشونو بده ببین چی میگن.منم جواب دادم...گفتم الو? یه آقا پسری بود گفت سلام بعدش گفت:(عین جملش بدون هیچ کم و زیاد و دخل و تصرف)میای با هم عاشق بشیم?  قیافه من پشت تلفن:یعنی دوست داشتم اون لحظه تبخیر بشم اصن....

  

امروز بعد از خونه سالمندان برای اینکه یکم حالمون بهتر بشه، رفتیم اینجا.این بود از انشای من و من بالاخره نفهمیدم علم بهتر است یا ثروت? 




یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت 14:22

فال قهوه

دوستم یه کافی شاپ باز کرده جدیدا.گاهی اوقات بهم زنگ میزنه که برم پیشش آخه حوصلش سر میره.امروز که رفتم دیدم جلوش یه فنجونه که هی داره نگاش میکنه.میگم چته?میگه فال گرفتم ولی اصلا معلوم نیست این چه تصویریه.فنجونو از دستش گرفتم دیدم کلا یه صفحه قهوه ای ته فنجونه.هی فنجونو کج کردم هی چشامو ریز و درشت کردم دیدم نه....نمیشه چیزی پیدا کرد که امیدوارش کرد.خودم دست به کار شدم و این پسر مودب رو کشیدم ته فنجون و دادمش به دوستم.گفتم ببین، پیداش کردم.دنبال همین بودی?این آقا پسر مودب همسر آیندته.خوشحال باش.و البته بعدش دوستم کلی عمه جونمو خوشحال کرد.اساسا به این چیزا اعتقاد ندارم.


شنبه 6 اردیبهشت 1393 ساعت 12:35

عنوانش با خودت.

گفته بودم که برای پوری لنسر خریدم.ازونجایی که پوری میخواست لنسرشو افتتاح کنه، با هم رفتیم جاییکه پوری بتونه ماهیگیری کنه.تقریبا یه مسافت طولانی بود.تو جاده همینطور که میرفتیم، یه خانوم تقریبا مسن به همراه دو تا پسر ،تو گرما ، زیر آفتاب، کنار جاده ایستاده بودن و منتظر ماشین....به پوری گفتم ببین اگه تو مسیرمونن تا یه جایی برسونیمشون،سوار ماشین شدن.وضع ظاهریشون، از معمولی پایین تر بود.سر صحبت باز شد و خانوم تقریبا مسن، شروع کردن به حرف زدن.وقتی خانوم مسن گفت که همسرم خادم مسجده با ماهی،200 ت حقوق، وقتی از دلخوشی ها و لذت های زندگیشون گفت، وقتی بعد از هر جمله ای یک با ر میگفت، خدایا شکرت، وقتی ازسطح زندگی پایینشون میگفت ولی با افتخار در مورد شوهرش حرف میزد، وقتی گفت تنها دارایی زندگیموت یه موتور بود که اونم چند روز پیش دزدیدن، وقتی گفت، با وجود همه مشکلات و سختی های زندگیمون من هر روز سرمو میذارم رو خاک و سجده میکنم و میگم خدایا داده ها و نداده هاتو شکر، وقتی پسر جوونشو میدیدم که  حرفهای مامانشو تایید میکنه، وقتی خانوم مسن میگفت ما هیجی  نداریم ولی دل خوشی داریم، بچه های سالمی داریم، همسر زحمت کشی دارم، و مهمتر از همه، خدای بزرگی دارم.....   

وقتی گفت و گفت و گفت و گفت.....ولی حتی یک بار هم شاکی نبود و همه اینارو امتحان خدای بزرگش میدونست، وقتی خانوم مسن پیاده شد،  

منو پوری یه نگاهی بهم کردیم و گفتیم ما کجاییم و اونا کجا?   

گفتیم این از همون خدایی حرف میزد که خدای ما هم هست...ولی خدای اون چه پر رنگ بود تو زندگیش......   

خانوم مسن، شاید هیچ چیزی نداشت....شاید سواد نداشت....شاید ظاهر درستی نداشت...ولی از نظر ما اون دارا تر از هر کسی بود....و این ما بودیم که هیجی نداشتیم....این ما بودیم که شاید همه چیز داشتیم ولی هیچی نداشتیم چون گاهی خدارو کم داریم تو زندگیمون....چون گاهی اوقات، اونقدر میدوییم و چرتکه میزنیم و درگیر دو دو تا چهار تای زندگیمون میشیم که حتی خودمونم یادمون میره......  

.و چقدر خوبه که خدا همه جای زندگیمون باشه....و چقدر خوبه که وقتی به هر جایی از زندگی که رسیدیم، چه تو نقطه اوج و اون بالای بالا، توهم خدا بودن بهمون دست نده و بدونیم اون بالاتر هم کسی هست.و چه اون پایین پایین، باز هم یادمون باشه که خدایی اون بالا نشسته و داره میبینه....و کاش همیشه یادمون بود که خدای خانوم مسن خدای ما هم هست. و چقدر قشنگ خانوم مسن از خداش میخواست....طلب میکرد و خدارو بابت داده هاش و قشنگ تر ازون بابت نداده هاش شکر میکرد....


همه ما اینارو میدونیم ولی انگار هر از گاهی آدمایی مثل خانوم مسن باید جلو راهمون قرار بگیرن تا چشممون باز بشه..... تا یادمون بیاد که کجاییم و چرا?  

خدایا ممنونم ازینکه خانوم مسن رو جلو راهمون قرار دادی تا یادآوری کنی.